محمد مفيد مستوفى بافقى

10

جامع مفيدى ( فارسى )

صاحب جمال ، روشنك نام . او را بحبالهء نكاح خود درآورى و فرزندى كه ازو در وجود آيد بعد از تو بپادشاهى نشيند تا دولت از خاندان كيان بيرون نرود . ديگر آنكه خويشان و متعلقان مرا از پايه نيندازى . سيوم آنكه قاتلان مرا بقتل آورى و بر سلطنت دوروزه اعتماد ننمائى . اين بگفت و درگذشت . اسكندر بفرمود تا او را بآيين پادشاهان برداشتند و خود نيز بعضى راه همراه نعش پياده آمد و او را در دخمهء اجدادش كه در اصطخر فارس بود مدفون ساخت و خود در اصطخر كه دار الملك دارا بود آمده بر تخت سلطنت نشست . در اين انقلاب « تاريخ اسكندرى » نوشتند . از آن روز كو شد [ a 8 ] به پيغمبرى * نوشتند تاريخ اسكندرى چون تخت سلطنت ايران بر اسكندر قرار گرفت [ و ] مملكت ايران بلامنازعه او را مسلم شد اكابر عجم را استمالت داده قاعدهء ظلم و تعدى برانداخت و قاتلان دارا [ را ] قصاص نمود و روشنك دختر دارا را از اصفهان بمعسكر خود طلب داشته به عقد خود درآورد و بعد از زفاف او را با خزاين دارا به روم فرستاد . و خواست كه متوجه يونان شود كه از اولاد كاوس شخصى در رى خروج كرده اكابر ايران سر از اطاعت سكندر تافته رو بدرگاه ملك‌زادهء كيانىنژاد نهادند . اسكندر چون ازين واقعه خبر يافت متوجه رى گشت و شاهزادهء كيانى چون استعداد محاربهء اسكندر نداشت با لشكر هزيمت نموده بصوب خراسان شتافت و اسكندر به رى آمده از اكابر عجم هر كرا يافت در قيد اسار آورد و خواست كه بقتل آورد . ارسطاطاليس مانع شده نگذاشت و گفت كه خون بزرگان ريختن مبارك نباشد . اسكندر ايشان را بند كرده با خود به اصطخر برد و بعد از ضبط و نسق فارس از راه ابرقو متوجه بيابان طبس شد . چون به اين مقام كه اكنون خطهء يزد است رسيده نزول نمود تا هوائى در غايت [ a 9 ] اعتدال يافت . تحقيق نمود كه در اين حوالى معمورى و آبادى است ؟ بعرض رسانيدند سى فرسنگ درسى فرسنگ معمورى ندارد . و با ارسطاطاليس گفت كه هواى اين سرزمين بغايت معتدل است . اگر بمعمورى نزديك ميبود اين سرزمين را معمور و آبادان مىساختم . ارسطاطاليس گفت اين زمينى است ريگ بوم ، هواى او خشك